شب آرام در پیاده رو نفس می کشد
و هیچ عابری
به چشم های من فکر نمی کند
بادی غریب
باران را به شهر می وزاند
و بغض مرا تحریک می کند
و بغض مرا ...
چیزی در وجودمـ بی تابی می کند
انگار قلبم
گور پرنده های مهاجر است...
بی قرار چیزی هستمـ
که نیست
حس شاخه ی شکسته ای را دارم
که در مسیر رود
به سنگی گیر کرده باشد...